تبليغاتX
شبحی در خاکستر اعدام
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
نمیخواهد بنویسد

این دستان سوخته درآتش فقر

داستان مرگش را

نمیخواهد بفشارد انگشتان دستم

 قلم پیکان شکسته را

چون که دستانم

 جزء به خودم

به هیچ کس دیگری تعلق ندارند

و این دستان...

 اسیر بند انگشت آخر

به پلاک شماره  ۲۸

 در زندان مرکزی بینوایان

  در سلول گدایان

 به جرم شراکت در تشکیل موجودی آیینه صفت

 که ما مینامیم انسان

 محکوم به اعدام است

***

صبح روز محاکمه ! قاضی

نبندید دستانش ... 

انگشتانش  نای گرفتن ندارند

و اینک منم

و یک چوبه اعدام که بر آخر زندگانیم  ریشخند میزند

و چهار پایه دست و پا شکسته ای

که صدای خفه شدنم را ضجه می زند

و اشباحی که گرد تا گردم

صدای خفه شدنم را کف میزنند و می رقصند

خنده کنان میگویند...

ببین ! ببین مجرمی که جرمی مرتکب نشد ولی اعدام شد

***

جلاد آهی کشید و گفت

تمام کرده

ثانیه های ساعت خونش نمیزند در زیر گوش

نمیزند   ......نمیزند

 

من خیلی معذرت میخام از دوستان و سروران گرامی که دیرتر به روز میشم  کمی سرم شلوغه  به همین خاطر  به بزرگی خودتون ببخشین و این دل نوشته رو نقدش کنین منتظرم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:10 قبل از ظهر  توسط   | 

دوشنبه دهم دی 1386
 نابود شدم .....   سوختم

بریز آب چرک آلود غم

جراحات تنم تکه...تکه

 به واحد های خرد تابوتش قسمت

 و جمجمه ای که هکاکی شده شماره پلاکش

 نسیم بامداد سه تاری

موهای تنم راست

ومن.....

 همان شب جغدیم

 خفاشین نمادی ز گل سربیم

  کز ترسی که تنم

 عشقی به طنابی ازجنس گیسوان سفید مادرش نداشت

 که شماره پلاک خون پدرش

هک شده بر طناب دور گردنش

خواهان دیدن گل سربی بود

                   ***                    

 بایست ای جلاد .......بایست

 صبح شد

 وقت اعدامم گذشت

تو را قسم به خدای بندگان تاریکی

 کز اعماق گورستان فقر زوزه میکشند

بایست.......!

  نمیخواهم رقاصه وار   بمیرم

نمیخوا... هم...هم... 

بایست ......               

 

 

 

این  شعر  خیلی وقت پیشه   نقدش کنید ممنون

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط   | 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
ویران شده کلبه فرتوت منم

ماهی باله شکسته ای که زیر آماج رودخانه فقر جان میدهد

و ترسش ز  ضجه هایست

که هدهدان خبر از مرگ دختش میدهند...منم ،من

شبحی در خاکستر اعدام، رمان نیست

شرح زندگانی من مستوفی نیست

من ،من است

و ییغمبر آتش که در این نزدیکیست

ننشسته بر آتشکده کلبه فرتوتم

و دیوانگان چماغ به دست،اوستا به سر

که گرد تا گرد آن،پایکوب زنان،آذری میرقصند

میان همهمه،همهمه

شعله در دست

هی میزند...هی میزند

به سقفی که خشتهای آن هنوز هم بوی خون میدهد

خونی که برخاسته از رودخانه فقر من است

فقری که مژگان پر زاغ دخترک شش ساله را به خاکستر نشانده است

خاکستری که هنوز صدای ضجه میزند

ضجه ای که حاصل تبخیر، فریاد سکوت دخترک ۷۲ ماهه بود

سکوتی که حاصل التییام بغض گلوهاست

                                     ***

ای خوابگه دیوانگان چماغ به دست اوستا به سر

بغض ویرانه ی من در کنج سیم سه تارتان زندانی

بغضی از اعماق فقر ، که سکوت خفته را بیدار کرد 

افسوس......افسوس

که شماره پلاک کلبه ی فرتوت ام رفته از یاد

تف بر این ،خاک پوچ گرای هیچ پرست

کلبه ای که داشتم روزی پر از خاکستر تابوت،مرده اعدام

تمامی مرده هایش مرده شویند

تمامی مرده هایش مرده شویند

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط   | 

یکشنبه دوازدهم فروردین 1386

 

درختان پاییزی

             به تعدادنگاههای ابوسانه ی

 مردمانی که صدای فقر را از اعماق خویش زوزه میکشند

 

خزان میشوند...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط   | 

شنبه چهارم فروردین 1386
چشمان ما به اندازه وسعت عقلشان مینگرند

وسعتی که ختم میشود

به انگشت سبابه دست بر دهانمان

که به ابتدای تعجب

به انتهای کوچه بن بست میکشیم

کوچه ی بن بستی که از جرز لای دیوارش

فضای معلق وار جمجمعه ی بی پیکری

که به تب سرد قبل انتهای تعجب غسلش داده اند

در مداری به دور خودش میچرخید و به کروی بودن میبالید

زیرا که از مادرش زمینه یاد گرفته بود

مادری که مزدش کمی بیش نبود 

از انگشت حنا دیده سبابه ام 

                ****

 هی آقا  حواست  کجاست

   حواست  کجاست

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط   | 

چهارشنبه پانزدهم آذر 1385

  

 آتش بزن ..... بدینسان نه....

ای خنیاگر کاروان شب افروز

ضجه مزن.....مکن موی سرت

من تنت غسل دادم با خون زبانم

پیچاندمت به مژگان سفید چشم

خاک کردمت به غبار پیشانی

 وتو... 

در آن نیمه شب سرد زمستانی دادی به  من تنهایی ...

ای استوانه ی سیاه برجگ نگهبانی

نیست در این شب بیمار بیدار کسی

که سیاهی سایه بند پوتینش

 گرفته بوی یاس در زمین

چنگ بزن........ گلوله باران کن

بر دل دوست خویش

سه قطره خون ! 

بس است  دیوانه فقر من

مست و عریان خونین چشم

یخ زده کنج برجک

            ****

 خاطره های اطاق زاویه خانقاه درویشان

 زخمی آتشکده آذرگشب ساسان

 تا گورستان خندان مرز های کردستان

  و به یاد ماتمین  سفره های فقیران

  در این نصف شب  سرد زمستانی

 باد دهانم

 آپوخ هدهد ابلق کاغذیست که در این حوالیست

ننشسته بر اهرام فراعنیه مصر باستان

که خشت بر خشت ان

پر شده از بوی عدم

 از ناامیدی تا  مرگ معلق میدهد

                 ****

چراق قوه زیر کاپشن کشیده بر سر داخل برجک روی دیوار

نمایش خیمه شب بازی من و دوستم که در این

ساعت نحس شب سرد زمستانی

در حال گذراندن پست نگهبانیست.

 

             ( این نوشته نمایش نامه ای به زبان شعر بود)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط   | 

جمعه هجدهم آذر 1384
            

صدای خش خش برگ های پائیزی

....

 چه زیباست التییام صامت عشق

       ع

             ش

                       ق

چشم به لب    

لب به چشم

خنده ای  که لال شد 

تبسمی که خشکید 

بوسه ای که آتش گرفت

و شب ولگرد کفن  پوش 

منکر خدایست که مزد رنج ادمی گنج پوچ است و عشق 

این بازیچه فلک

حاصل تبخیر  دو سکوت است و هیچ؟     

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط   | 

بهترین کدهای جاوا و قالبهای زیبا در مینوس


قالب و كدهاي جاوا کدهای جاوا اسکریپت و قالب
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت

آمار وبلاگ

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان