نمیخواهد بفشارد انگشتان دستم قلم پیکان شکسته را
چون که دستانم جزء به خودم به هیچ کس دیگری تعلق ندارند
و این دستان...
اسیر بند انگشت آخر به پلاک ۲۸
در زندان مرکزی بینوایان در سلول گدایان
به جرم شراکت در تشکیل موجودی آیینه صفت که ما مینامیم انسان محکوم به اعدام است
***
صبح روز محاکمه ! قاضی
نبندید دستانش ... انگشتانش نای گرفتن ندارند
و اینک منم و یک چوبه اعدام که بر آخر زندگانیم ریشخند میزند
و چهار پایه دست و پا شکسته ای که صدای خفه شدنم را ضجه می زند
و اشباحی که گرد تا گردم صدای خفه شدنم را کف میزنند و می رقصند
خنده کنان میگویند... ببین ! ببین مجرمی که جرمی مرتکب نشد ولی اعدام شد
***
جلاد آهی کشید و گفت
تمام کرده
ثانیه های ساعت خونش نمیزند در زیر گوش
نمیزند ......نمیزند
من خیلی معذرت میخام از دوستان و سروران گرامی که دیرتر به روز میشم کمی سرم شلوغه به همین خاطر به بزرگی خودتون ببخشین و این دل نوشته رو نقدش کنین منتظرم.




